دیدارهای سلمان رشدی: بیتل‌ها و مواجهه با تاریخ

ترجمه‌: زبیر رضوان

18 قوس 1402
alt-white-book 4 دقیقه
دیدارهای سلمان رشدی: بیتل‌ها و مواجهه با تاریخ

Salman Rushdie's Substack

در چند روز گذشته زمان زیادی را صرف تماشای مستند بسیار طولانی و بیش از هفت‌ساعتۀ «بیتلز: برگرد» کردم که توسط پیتر جکسون با قطعه‌های زیادی از فیلم ساخته شده، و آن فیلم‌ها را مایکل لیندسی برای مستند هشتاد دقیقه‌یی خودش «بگذار بماند» جمع آوری کرده بود. این برای یکی هم‌نسلان من، مثل وارد شدن به دورانی در پایان دهه‌ی شصت بود.

سه قسمت برشی که جکسون انجام داده، مملو از دعوا، پریشانی، شب‌زنده‌داری است و اغلب شبیه تماشای پایان یک ازدواج است. در این‌جا چهار مرد وجود دارند که آشکارا و به گونه‌ی عمیقی هم‌دیگر را دوست دارند، اما برای آن‌ها دشوار است که در کنار هم بمانند. (البته نه، من فکر نمی‌کنم یوکو بیتلز را از هم پاشید. شاید آلن کلاین این کار را کرد. اما این را هم باور نمی‌کنم. آن‌ها فقط از هم جدا شدند و هرکسی راه خودش را در پیش گرفت.)

دل‌انگیزترین زمان، لحظه‌هایی اند که تولد آهنگ‌های آن‌ها را تماشا می کنیم. محکم‌ترین لحظه، زمانی است که پاول در حال بازی کردن گیتار خود است و سپس ناگهان شروع به نواختن چیزی می‌کند که همه ما فوراً به عنوان ردیف آغازین آهنگ برگرد تشخیص می‌دهیم. می‌نوازد، تغییرش می‌دهد، پیدا می‌کند و بعد عبارتی برایش می‌آید: جوجو مردی بود دا- دا دا- دا- دا دا-دا… و بعد، آن آهنگ مثل یک معجزه‌ی کوچک از او بیرون می‌زند.

بعداً، وقتی سعی می‌کند متن اشعار را درست بیان کند نمی‌تواند روی نام خانواده‌گی سوییت لوریتای روان باشد. آن‌قدر که ما در واقع می‌خواهیم به او کمک کنیم. دل مان می‌خواهد فریاد بزنیم: «این  لوریتا مارتین است، پاول… سوییت لوریتا مارتین فکر کرد که او یک زن است.»

گوش دادن به آن‌ها که آهنگ‌ها را بارها و بارها پخش می‌کردند و آن را بر روی صدها آهنگ می‌پاشیدند، نشان‌دهنده‌ی این بودند که چقدر در عمق موسیقی‌ اند و به گونه‌ی منحصر به فردی، سوررئالیسم را با هم‌ ترکیب کرده‌اند.[۱]  (شعر انتزاعی آزاد آهنگ Dig a pony با فانتزی محض و مزخرف ترانه‌ی پنجره‌ی دست‌شویی یا تحت حمایت قاشق نقره‌یی.)

در ۳۰ جنوری ۱۹۶۹، من بیست‌ویک ‌و نیم ساله بودم. ماه جون گذشته از دانشگاه کمبریج فارغ شده بودم، مدتی را با پدر و مادرم در خانه گذراندم، با گفتن این که نمی‌خواهم بمانم، آن‌ها را به شدت ناراحت کردم، می‌خواهم به لندن برگردم و سعی کنم نویسنده شوم، در نهایت آن‌ها را مجبور کردم از این ایده حمایت کنند، تقریباً در اکتوبر ۱۹۶۸ به لندن بازگشتم (تاریخ دقیق را به خاطر نمی‌آورم)، خانه‌ای پنج‌خوابه در نزدیکی خیابان نیو کینگز با چهار دوست اجاره کردم و سعی کردم شغلی دست‌وپا کنم، در حالی که در اتاق زیر شیروانی، به طور ناموفقی می‌نوشتم.

حدود سه ماه پس از آن، اگر حافظه‌ام یاری کند، در مرکز لندن بودم و برای یک مصاحبه‌ی شغلی در یک آژانس تبلیغاتی می‌رفتم. هرچند آن شغل را به دست نیاوردم ولی شش هفته بعد، یک کار پیدا کردم. به خیابان ساویل رو پیخ خوردم و با جمعیتی مواجه شدم که در پیاده رو، بیرون ساختمان شماره ۳ به طرف آسمان نگاه می‌کردند.

از یکی پرسیدم: «چه خبر است؟» جواب داد: «بیتل‌ها بر روی سقف هستند.»

در وقت دیدن مستند «بیتل‌ها: برگرد» ممکن است به شم این تصور دست دهد که همه در سطح خیابان می‌توانند کنسرت را کاملاً بشنوند. این واقعیت نداشت.  ما صدای کلی و بلند موسیقی را می شنیدیم، بدون این‌ که دست‌گیرمان شود که چه چیزی خوانده یا پخش می‌شود. این اهمیت نداشت. من هرگز بیتل‌ها را در حال اجرای موسیقی زنده ندیده بودم و حالا آن‌ها آن‌جا بودند! بر روی سقف! خیلی هیجان انگیز بود. و سپس شاید بعد از ده دقیقه خسته کننده شد، زیرا (به بالا مراجعه کنید) واقعاً نمی‌توانستم واضح بشنوم.

من حرکت کردم و تعجب کردم (درست مثل که یکی دو نفر از تماشاگرانی که در مستند تعجب کردند) که چرا آن‌ها در آن‌جا بودند. آن‌ها بیتل‌ها بودند. می‌توانستند در هر جایی را برگزینند. انتخاب سقف برای دفترشان عجیب به نظر می‌رسید.

بیش از نیم قرن بعد از آن، با تماشای کنسرت روی پشت بام لبریز از احساسات شدم. یان خاطره‌ی دوره‌ی خودم بود که با تاریخ مواجه شدم و آن را پشت سر گذاشتم. (من در هیچ جایی از مستند دیده نمی‌شوم. باور کنید که رفتم تا ببینم.)

غم از دست دادن جان و جورج وجود داشت. همچنان از این که آن‌ها تور یا کنسرت را متوقف کردند، پیشمان بودند زیرا آن‌ها مانند رقبای اصلی خود، رولینگ استونز، یک گروه زنده عالی بودند. به ویژه تماشای آهنگ و نواختن شاد جان و پاول در هم‌آهنگی هم هیجان‌انگیز بود و هم اندوه‌ناک. با این حال، بدیهی است که با عشق به کارشان،  سبب الهام نظمی شد که آن‌ها آخرین بار آن را انجام دادند: اجرای زنده.

یک‌بار، آن‌ها آهنگ «چرا این کار را در جاده انجام نمی دهیم؟» را خوانده بودند و ای کاش که این کار را می‌کردند. با این‌ حال، حداقل فیلمی داریم که آن‌ها برای آخرین بار روی پشت بام این کار را انجام می‌دهند.

اوه، پانوشت: فریاد بلند و بی‌تأثیر یک پولیس جوان و گندکاری که سعی کرد کنسرت را تعطیل کند. اگر او هنوز هم هست، امیدوارم از کارش خجالت‌زده باشد. باید باشد. چیزهای زیادی برای خجالت کشیدن دارد.

یادداشت مترجم: در پایان ترجمۀ این یادداشت یکی از خواننده‌گان رشدی لینکی را از یک گزارش دربارۀ همان پولیسی نشر کرده بود که تلاش کرده بود کنسرت بیتل‌ها را متوقف بسازد. در گزارش آمده که آن افسر پولیس، آقای شایلر نام دارد و از کاری که کرده پشیمان نیست چون در آن وقت، به نظرش صدای موسیقی بسیار بلند بود.

[۱] رشدی در این‌جا از این آهنگ‌ها مثال می‌زند:

Love Me Do

She Came in Through the Bathroom Window

Blue Suede Shoes

Shake, Rattle and Roll

برای دریافت خبرنامه ایمیل تان را بنویسد


نوشته‌های مرتبط