وزن سرزمین ما

5 سرطان 1402
alt-white-book 4 دقیقه
وزن سرزمین ما

بسته­­‌ی ده کیلویی یا اندکی بیشتر از آن، از کابل به پاریس می‌رسد. این بسته پر است از عطر و بو. بوی دستان مادرم. از لابه‌لای بسته‌بندی، بوی کابل، بوی کتاب­‌هایم و کتابی که در صفحه‌ی اولش خواهرم نوشته: «برای لبخندت، هنگام بوییدن برگه‌هایش.»

بوی بلخ در فرش­ دست‌بافت، بوی هرات در چاینک مینیاتوری، بوی بدخشان در دسترخوان و لباس دست­دوزی‌ام، بوی خواهر، خانواده، فرزند، بوی عشقی توام با ترس، وحشت و اندوه و بالاخره بوی اشک‌هایی که روی این بسته می‌ریزم و اطمینان دارم که در آن­طرف نیز خانواده­ام بر روی این بسته خیلی فراوان اشک ریخته‌اند.

یک دوست خبرنگار فرانسوی دارم که قرار بود برای پوشش روی‌دادهای افغانستان به آن سرزمین برود. افغانستانی که در فهرست خطرناک­ترین کشور­ها برای خبرنگاران قرار گرفته است. کشوری که از سوی گروه حاکمش، خبرنگارانش ربوده و شکنجه می­‌شوند. زندان‌هایش پر است از روزنامه‌نگاران و اهل دانش و درست‌کاری.

تمام برنامه­‌های تلویزیونی کنترل می‌شوند. دختران حق ندارند در رسانه و سینما ظاهر شوند. در جایی، اگر لازم هم شود، با شرایط بسیار محدودی مواجه‌اند. خبرنگاران زیادی از ترس خشونت و تهدید­های طالبان، یا افغانستان را ترک کرده‌اند یا کارشان را. با این حال، خبرنگاران خارجی برای پوشش روی‌دادهای افغانستان به افغانستان می‌روند و این خطر را به جان می‌خرند.

دوستم گفت که می‌تواند چیزی یا سوغاتی از من به کابل ببرد. با شنیدن این نیت، خیلی خوش­حال شدم. هر روز که از کنار شیشه‌ی مغازه‌ها می­‌گذشتم، تمام کفش و کیف‌­ها را در پاها و روی شانه‌ی مادرم تصور می­‌کردم. کت­‌های زیبا و مملو از رنگ‌­های شادی که خواهرانم نیز دوست دارند. کتاب­‌های کودکانه با طراحی‌ها و تصویرهای زیبا و لباس‌های خوش‌رنگ برای کودکانم. همه در فروش‌گاه‌هایی است که پس از ترک کابل دیگر حتا جسارت سر زدن به آن‌ها را نداشتم. با دیدن هر لباس کودکانه به یاد بچه‌هایم اشک می‌ریزم.

دوستم توان انتقال این همه را نداشت و من تنها به دیدن و تجسم آن‌ها به تن و دست آدم‌­های دور­تر؛ دور به اندازه­ی یک قاره و یک عمر بسنده می‌کردم.

با هیجان بسته‌­­ای تهیه کردم. دوا­های دیابیت برای مادرم. یک کتابچه‌ی قشنگ برای پدر. از آن کتاب‌چه‌هایی که پوش‌های قطور قدیمی هم‌رنگ «دیوان حافظ» دارند. پدرم با تایپ و کیبورد سر و کار ندارد. عاشق نوشتن با دست است. تمام یادداشت‌هایش دست‌نویس اند. شاید فهمیده باشد که من گاهی دزدکی به دفترچه‌هایش سرزده‌ام. پدرم یک نویسنده‌­ی عالی است.

برای خواهر کوچکم رمان «شهزاده­‌ی کوچک» را به زبان فرانسوی با مجسمه‌ی کوچکی از شهزاده بر روی سیاره‌اش برداشتم. برای خواهر دومی، ساز کوچکی به نام «کالیمبا» گذاشتم. آله‌ی موسیقی که آن را در افغانستان نداریم. برای خواهر سومی هم یک نشان‌گر کتاب «بوک مارک» کوچک خریدم. همین‌طوری چند بسته شیرینی و سنجاق موی گلابی‌رنگ برای دخترم گرفتم. برای پسرم نیز چند قطعه عکس و گیره‌ی عکس در نظر گرفتم. برای دل‌خوشی‌شان چند دست لباس هم اضافه کردم.

هر یکی را بارها بوسیدم و با دقت جابه‌جا کردم تا جای کمتری را بگیرد؛ اما در نهایت، هیچ چیزی به جایی نرسید. سوغاتی‌ها معلق ماندند. برای رفیقم مشکلی پیش آمد و وسایل زیادی با جمعی از همکاران را باید به کابل انتقال می‌دادند. در عوض، رفیقم وعده کرد که از آن طرف، از کابل، هر چه بخواهم را می‌آورد. گفت از آن طرف تا ده کیلو وزن را به پاریس آورده می‎تواند.

ده کیلو وزن چقدر برایم زیاد و بزرگ به نظر می‌رسد. از شنیدن ده کیلو وزن به وجد آمدم و خیلی خوشحال شدم. چه سخاوتی. چه چیزهای می‌توانست در این بسته ده کیلویی جا شود؟

برای خواهرم پیام گذاشتم که این‌ها را بفرست: قاب تبریکی تولدم با دفترچه‌ای که یک دوستم نامم را روی آن حک کرده، چند عنوان کتاب، رسامی‌های بچه‌هایم، لباس دست‌دوزی زنان بدخشانی، فرش دست‌باف مزاری، یک چاینک مینیاتوری‌ هراتی، پیراهن دست‌دوزی که زنان ترکمنستانی هدیه‌ دادند. کت سرخ دست‌بافتی را که برای دوست طراحم خریده‌ بودم که تجارت کوچکی را راه‌اندازی می‌کرد. دسترخوان دست‌باف بدخشانی، یک پیراهن سفید، و یا هر چیزی که فکر می­کنی خیلی دوست داشتم و به یادم نمانده.

 

نمی‌دانم چرا فکر کردم که پس از این مدت دوری، دخترم چقدر وزن گرفته. اصلا وزن دختر و پسرم چند کیلو است؟

 

با جمله­‌ی آخری، به این فکر کردم که آیا می‌توانند آن‌چه که دوست داشتم و به یادم نمانده را برایم بفرستند؟

از یک زنده‌گی با شکوه و زیبا با خانواده و فرزندانم تنها می­‌توانم ده کیلو وزن را داشته باشم؟ نمی‌دانم چرا فکر کردم که پس از این مدت دوری، دخترم چقدر وزن گرفته. اصلا وزن دختر و پسرم چند کیلو است؟

مادر همیشه نگرانم که با هر اتفاق کوچک به شدت نگران می‌­شود و وزن می‌­بازد، از رنج نبودنم، از نگرانی‌اش برای دل تنگی­‌هایم به کودکانم، از نگرانی تنها بودن و سرگردان بودنم در یک سرزمین دور، چقدر وزن باخته؟

فکر می­‌کردم بودای بامیان، آن مجسمه‌ی رویایی من چقدر وزن خواهد داشت؟ دریای کنر و مهمان‌نوازی‌های خاطره‌بار مشرقی‌­ها چقدر وزن دارند؟ کابل چه؟ آیا کابل درون بیک کوچکی جا خواهد شد؟ دختر و پسرم چه؟ پاره‌های تنم؟ خانواده‌ام در آن­طرف کوه‌ها، آب‌ها، صحرا­ها و مرزها چطور؟

وزن رویاهایم؟ سفرهایم؟ کتاب‌هایم؟ رفیق‌هایم؟ دورهمی‌های ما در کافه‌ها؟

وزن سرکشی‌هایم خلاف همه رسم و سنت‌های معمول در خیابان‌های کابل چه؟ وزن اندوه بر شانه‌های دختران زندانی در زندان‌های طالبان چقدر است؟ وزن گرسنه‌گی مردم سرزمینم چقدر است؟ وزن امید در نگاه‌های‌شان که به کمک نامریی دنیا دوخته شده، چقدر است؟

از خودم می‌پرسم که وزن پریشانی کودک‌های ناشاد، گردوخاک تمام آن شهرهای مرده چقدر است؟ وزن گور عزیزانم؟ گور آن سربازی که طالبان پس از کشتنش جسدش را نیز پارچه‌ پارچه کردند چقدر وزن دارد؟ سربازی که هیچ گاهی نتوانستم سر گورش بروم.

گریه می‌کردم و به وزن دنیا فکر می‌کردم و وزن سرزمین کوچک درد دیده‌ی ما بر روی این سیاره.

آیا می‌توانم روزی، حتا سهم کوچکی از لذت آغوش مادرم، از خنده‌ها و عطر تن کودکانم و از مهربانی پدرم ببرم؟ آیا به این زودی‌ها ممکن است؟

  آیا تمام این‌ها در یک بسته‌ی ده کیلویی جا خواهند شد؟ به قول کدکنی ای کاش…

 

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه‌ها

در جعبه‌های خاک

یک روز می‌توانست

همراه خویشتن

ببرد هرکجا که خواست…

برای دریافت خبرنامه ایمیل تان را بنویسد


نوشته‌های مرتبط